تبليغاتX
انقباض و انبساط!!!

بسم الله الرحمن الرحیم

 

قسم به انجیر ، زیتون ، کوه طور و مکه؛

قسم به محل هجرت ابراهیم و محل تولد عیسی و محل مناجات پروردگار با موسی و محل بعثت خاتم الانبیاء

که آفریدیم انسان را در بهترین هیئت و شکل

اما او را بعد از آن برگردانیدیم به پست­ترین پایه و مقام

جز مردمی که ایمان آوردند و عمل نیک و صالح انجام دادند که بی شک پاداشی بی­پایان در انتظارشان است

ولی ای انسان چه چیز باعث شد که تو روز سزا و جزا را کذب بخوانی

آیا خدای یکتا دادگرترین دادگران نیست؟

 

آنچه که خواندید، ترجمۀ آیه به آیۀ سورۀ تین بود. میخوام چند آیۀ دیگه در ادامه بنویسم تا بتونم با این مقدمه صحبتهامو ادامه بدم:

 

قسم به عصر - یا- روزگار - یا-  زمان رسالت خاتم الانبیا - یا- نماز عصر...  قسم به روزگار

که آدمی در هر عصر و زمانه­ای در خسران و زیان­کاری است

جز مردمی که ایمان آوردند و عمل نیک و صالح انجام دادند و همدیگر را به پیروی حق واداشتند و یکدیگر را به صبر و شکیبائی سفارش دادند

 

سورۀ عصر بود. احیانا حدث بزنین چرا این مقدمه رو برای حرفام انتخاب کردم. می­خوام بعد از یه سکوت طولانی چیزایی بگم. حرفهای درون آدمی وقتی به بیرون میریزن که دردهای درون او رو به تکثر دارن؛ اما پس از مدتی یا به خاطر عادت به درد یا به خاطر قوی­تر شدن دل همزمان با درد، سکوتی بزرگ انسان رو در بر می­گیره. این تنها آگاهیست که درد رو به آدم نشون میده و مسیر انسانیت رو براش رسم میکنه. ما خلق شدیم تا دقیقا همین سیر آدمیت تا انسانیت رو طی کنیم. زنده باد آدمی که درد انسانیت را می­چشد و دولتش پاینده باد انسانی که درد انسانیت را به آدم چشاند! محمد(ص) فرستادۀ خداست.

آگاهی و اطلاع، دانش و بینش، چیزهایی هستن که آدمی رو بیدار میکنن تا ببینن که در عین حال که در بهترین شکل و هیئت ممکن خلق شدن، اما رو به فنا دارن و این شکل و هیئت رو به فناست مگر اینکه... نمی­خوام دوباره آیات رو بنویسم، مایل بودین دوباره بخونین.

ما آدمیان که رو به سمت انسانیت داریم، گذشته­ای بس پر حادثه داریم؛ مخصوصا ما نوادگان کوروش که افتخاراتی بس عظیم هم داریم؛ هرچند از گذشتۀ خود بسیار هم فاصله داریم! پس از گذشته، الآن است که در آنیم و سیر ما در آن است. من الآن قرآنی در روبرو و آهنگی سکوت­افزا در کنار و کلماتی در ذهن هرچند نامرتب خطاب به شما. کلاً هر کسی به کاری و کاروانی؛ اما، همه رو به آینده­ای که از آمدن آن هراسان و نگرانیم!

در این بین چیزها و لغزش­هایی هست که هرچند مختصر و زودگذر اما مؤثرن برای اینکه گذشته، حال، و آیندۀ­مان را فدایش کنیم! کم نیستن دردهایی که هرچند کوچک اما کافی برای از ره به در کردن حتی یک انسان به پست­ترین نقطه. نمیشه گفت باید هوشیار بود تا این دردها مایۀ عذاب نشن، کما اینکه خود هوشیاریه که درد رو به آدم نشون میده؛ و در عین حال نمیشه گفت هوشیاری رو کنار گذاشتن برای رهایی از درد، چرا که در آن صورت از هدف خلقتمون (به این شکل و هیئت) و رسیدن بهش باز می­مونیم.

عمر ما آدما خیلی کوتاه و محدوده برای فهمیدن تمام حقایق و خیلی کوتاهتر برای تجربۀ شخصی تمام وقایع. اما در وجود همین آدمی که عمرش محدوده، سیر تاریخیش رو در طی تمام قرنها و اعصار در درونش نهفته داره. آدم و حوا، نوح، ابراهیم، موسی، عیسی و محمد، حتی فرعونها و کوروشها در وجود ما آدمهای امروزیست. تاریخ در درون ماست. برای همۀ دورانها اینچنین بوده و هست؛ انسانهای هر عصری، برتر از ما قبل خود بودن. به حق گفته خدای ما که ما را در بهترین شکل و هیئت آفریده اما این خود ماییم که باید سعی در شناخت گذشته و درون و آیندۀ خود داشته باشیم؛ باشد که با این کاری که صرفا در حق خودمان هم داریم، سپاسگذار آفرینندۀ این بهترین شکل و هیئتمان باشم. بیاین با هم ثابت کنیم که گذشتۀ ما در درون ماست نه بر کتیبه­های بیستون و پاسارگاد. بیاین با هم ثابت کنیم سعی و کوشش دیگران در تخریب پاسارگاد نتیجۀ کم خردی و کم فهمی و کج فهمی­شان است. بیاین ثابت کنیم اگر حتی مجوز چاپ و نشر تاریخمان دست آنهاست، اما هنوز و برای همیشه برگ برنده دست ماست. برگ برنده کتابی­ست بس والا و گران­بها و ارزشمند و مایۀ هدایت ما، قرآنی که در 1400سال قبل، خبر از آینده­ای نزدیک داده است. قرآنی که از خداست و برای آگاهی و هدایت ما. به حق که اینطور است و ویرانگر هیچگاه نمیتواند آثار آبادگر را از بین ببرد مگر اینکه داستان همه و حتی خود را با بمب اتمش بر روی این خاک پایان بخشد؛ مگر نه اینکه او نیز در درون خود همانی دارد که ما؟

قبل از پایان اینها رو هم اضافه کنم که: اولا نمیدانم این حرفهایی که برایتان نوشتم چقدر نزدیک به مطالب قبلی و هدفم از ساخت این وبلاگ بوده؛ دوما این مطلب را برای حفظ اختصار در نیمه به پایان می­رسانم مگر در مطالب بعدی(الان ساعت 2:30 دقیقه بامداد آخرین روز اردیبهشت)؛ سوما بر خود و شما لازم میدانم درود و سلامی بفرستیم بر خاتم انبیا ]اللهم صل علی محمد و آل محمد[ و یادی بکنیم از پدرمان کوروش کبیر، نیک و بزرگ روزگاران که آیات 83 تا 98 سورۀ کهف در وصف اوست.

 

+ نوشته شده توسط Moxtar در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:40 |

مردم بالادست دیگر صفایی ندارند. چشمه ها خشکیده است و گاوها...گاوها دیگر شیری ندارند. به دهشان رفتم.  اما، اثری از جا پای خدا ندیدم. از خود پرسیدم: این چیست؟ آن زیبایی دل انگیز کجاست؟ کجاست آن آب زلال؟ جوابی نشنیدم. بلند تر پرسیدم. فریاد زدم. این بار، کودکی تنها در کنارم، زیر خروارها فقر زندگی میکرد، صدایم را شنید. گفت:خدارفته. ... نه! خدامرده. خدا مرده؟ مگر میشود؟ چرا؟ چطور؟ مگر خدا می میرد؟ نمیدانم. خدا با مردم بالادست قهر کرده. پس، حال خدا کجاست؟ شاید... خدا فرار کرده. از چی؟ از مردم بالادست؟ از آن کودک فقیر؟ نه. چرا؟ خدا از این کودک میترسد؟ آیا همه ی مردم بالادست از تبار این کودک قثیر و مسکینند؟ نمیدانم. یعنی نه. نمی دانستم ولی حال میدانم. رفتم. گشتم. مردم بالادست، دیگر مردم بالادست نیستند. مردم بالادست دیگر ساده نیستند. دیگر خدا را دوست ندارند. تنها تظاهر میکنند. مردم بالادست دیگر در جشنها لباس پلوخوریشان را به تن نمیکنند. چون میترسند. میترسند مردم پایین دست بفهمند آنها خودشان نیستند. مردم پایین دست سخت زندگی میکنند. گویند گاز قطع است. مردم بالادست تظاهر به مساعده می کنند. مردم پایین دست جز حرف های خزعبل دلخوشکنک چیزی عایدشان نمیشود. مردم پایین دست تنها هستند. می جنگند. مردم پایین دست زیر خروارها فقر، ثروتمند زندگی می کنند. اما... مردم بالادست نه! میترسند. در نهایت ثروت فقیرند. اما آن کودک، چه تفاوتی با دیگران دارد؟ آیا او نیز یک بالادستی ست؟

+ نوشته شده توسط شاهیار در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 18:52 |

احتراز کنید. دور شوید. از این سیل گل آلودی که به خانه هایتان سرازیر میشود احتراز کنید. درهای خانه هایتان را ببندید. پنجره ها را ببندید ، تا ذره ای از این سیل که به سویتان هجوم می آورد به خانه هایتان وارد نشود. اما... پرده ها را کنار بزنید. پرده ها را کنار بزنید باشد که بدانید این سیل گل آلود چیست. این چیست که رنگ آن را دگرگون کرده است؟ این چیست که ماهیت آن آب زلال زندگی بخش را دگرگون ساخته است؟ بگریید. به اشک های خویش بنگرید. گویی رنگ سیل در آنها حلول کرده است.اما، با این اشک ها که از آن خود است چه کنیم؟ دورشان بریزیم؟ از این اشک ها نیز فرار کنیم؟ تا کی؟ تا کجا؟ تا عدم؟ تا نیستی؟ اما عدم کجاست؟ چست آن نیستی که گویند هستی را آفرید؟ و کجاست آن هستی که گویند آفریننده ای چون نیستی دارد؟ فکر کنید. اما چطور؟ با ذهنی مسموم؟ ذهنی که درگیری ای جز پول و مقام و عیاشی و سر تعظیم فرود آوردن در برار فلان وزیر و فلان وکیل ندارد؟ آیا او قادر به تفکر است؟ تفکری که سرانجامی ندارد جز، . . . جز . . . هیچ. گذر زمان را حس نمیکنید. گذر زمان را حس نمیکنید تا پیری بر شما چیره شود و آنگاه است که به آیینه مینگرید . به ته چشمانتان. و کاش چیزی در آن ببینید ؛ تا تلنگری باشد و تکانتان دهد. چیزی که وادارتان کند از این ثانیه های آخر استفاده کنید. و این خود حکایتی دارد بس طولانی. دیگر وقتی برای تفکر نیست . شما باختید.  

+ نوشته شده توسط شاهیار در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 و ساعت 10:5 |

سلام. سلام به شمایی که به وبلاگم نظر داری و سلامی گرمتر به شمایی که برای نوشته هام وقت میذاری و نظر مینویسی.

راستش من که به خاطر درس خوندن فعلا وقت نمیکنم به اینترنت وصل بشم ولی امروز که اومدوم وبلاگم رو نگاهی انداختم شوکه شدم! راستشو بگم، اصلا هم به فکر این که بیام و به وبلاگم نگاهی انداخته باشم نبودم! میدونین چرا؟ چون اصلا فکر نمیکردم به این زودی بتونم دوستای خوبی مثل شما پیدا کنم.

من که اولین وبلاگی هست که مینویسم و مطالبی رو توی اینترنت میذارم. یعنی تازه کارم. هرچند قبلها وبلاگی داشتم ولی نشده بود حتی یه پست هم بذارم! همیشه خالی بود!

از اینکه میبینم به این زودی دوستای خوبی مثل شما پیدا کردم خیلی خوشحالم و خیلی متعجب!

ولی خیلی دوس داشتم که به متنی که نوشتم نظر بدین نه چیز دیگه ای. شایدم متوجه منظورم از اون حرفام نشده باشین. پس بذارین بیشتر توضیح بدم. اما قبلش میخوام در مورد نظراتی که تا حالا نوشتین چند خط بنویسم:

اول به کیانا: کیانای عزیز، چند خط بالاتر هم ازت تشکر کرده بودم ولی بازم تشکر لازمه برای وقتی که برای ما و وبلاگمون گذاشتی. امیدورام در آینده ای نزدیک که از شر درس خوندن راحت شدم بتونم منم وبلاگت رو براش وقت بذارم. اما توی نظر دومت گفته بودی که "اااااااااا پس تو چرا منو لینک نکردی؟؟؟ من لینکت کردم" راستش دوست خوبم، این کاری که گفتی رو من بلد نیستم! تازه کارم خوب. چند خط بالاتر هم گفته بودم اینو. اینکه این مدت منتظر بودی من عذر میخوام ولی باید بازم بگم که "وقت برای اینترنت اومدن اصلا ندارم فعلا" امیدورام بعدها بتونم کاری که گفتی رو اولا یاد بگیرم دوما انجامش بدم. اما فعلا این کارار رو میذارم به عهده دوست خوبم شاهیار. ولی باید یه چیزی به تو و نفر بعدی که خودشو به اسم "دختر خانوما و آقاپسرا" معرفی کرده بگم. پس دوباره کاری نمیکنم، تو هم جوابم به اون رو بخون.

به "دختر خانوما و آقاپسرا": هدف من و خیلی از افرادی که وبلاگ درست میکنن فکر نمیکنم "لینک کردن همدیگه" باشه. من خودمو بگم، وبلاگی رو که گذاشتم، برای تبادل افکار گذاشتم نه تبادل لینک. حالا خطوط پایانی این پست بهتون میگم و بیشتر توضیح میدم اما بیشتر دوس دارم برای حرفام وقت بذارین نه حتی برای خودم! امیدوارم فرصت کنین و چیزایی که اینجا مینویسیم خوب بخونین. بابت تبریکی هم که گفتی ممنونم. اما بیشتر دوس دارم طالب شنیدن حرفای همدیگه باشیم. بازم تشکر میکنم بابت وقتی که برای نوشتن نظر گذاشتی.

به آروند: آروند جان شرمنده م، باور کن قصد داشتم تو دومین نفری باشی که بهت میگم اما نمیدونستم به این زودی همه خبر دار میشن! میگم نکنه همون BBC به تو هم گفته، نه؟! واقعیتش اول فعلا قصدم ایجاد یه وبلاگ بود نه گذاشتن پست. اما متنی رو که خوندی به شاهیار (همونی که خودتم حدث زدی ) دادم و اون بیشتر اصرار کرد که همون موقه متنو بذاریم توی وبلاگ. خلاصه عذر میخوام اگه میبینی کوتاهی در حق تو دوست عزیزم داشتم. اما من بیشتر خوشحال میشم که بیشتر به درسات برسی این روزا. بابت وقتی که برای وبلاگم گذاشتی ممنونم.

اما الان در مورد منظورم از نوشته ی قبلیم بگم: راستش همونطور که یه خورده نه بیشتر توضیح داده بودم، برای همفکری و تبادل گفتار گذاشتم. بذارین الان بیشتر توضیح بدم، شاید اونطوری که باید توضیح ندادم و سوالم رو جدی نگرفتین. ببینین دوستای عزیزم، خودتون بهتر از من شاهدین که ما آدما با چه سرعتی داریم از خدا دور میشیم! "انقباض و انبساط" خیلی نزدیکه! اما منظورم از انقباض و انساط "قیامت" نیست! در حقیقت اون میتونه مقدمه ی اومدنش باشه نه خودش. آخه خدا به ماها ظلمی نکرده که این دومیش باشه! چه ظلمی؟ توضیح میدم: فکر کنین صبح از خواب بیدار میشین و میبینین همه در حال فرارن! هر کسی یه طرف میره! کوهها متلاشی میشن! زمین به خودش میلرزه! آسمان و زمین به هم پیچیدن! مادر بچه ی شیر خوارشو رها کرده و دنبال مأمنی میگرده!!!! و بعد شما بپرسین که چی شده؟ جواب بشنوین که "امروز روز قیامته"!!!! (البته اگه سوالی بپرسین و جوابی بشنوین! که قطعا نمی شنوین!) خوب حالا فکرشو بکنین که اون حقیقت به یک باره شمارو در بر بگیره! این یعنی ظلم خدا در حق بنده! اما اینطوری نخواهد شد! روز قیامت میاد اما نه به یک باره، بلکه یواش یواش و آروم آروم، طوری که حتی صدای قدمهاش رو نمیشنویم! ولی صد البته که مقصر فقط و فقط خود ماییم. این ماییم که به خودمون و اطرافیانمون ظلم میکنیم و دنیا رو با دستای خودمون "قیامت" میکنیم. در حالی که خدا به ما انسانها (برترین آفریده شده) نعمتهایی داده که روی زمین حکومت بکنیم! جا داره بگم خوش به حال انسانهایی که به والا مرتبه بودن خودشون و سایر انسانها ایمان داشتن. کسایی مثل سهراب که اومدن و رفتن، و رسیدن به سرچشمه این "حیات". سهرابی که اگر واقف نبود به قدرت بشر و توانایی و نعمتی که در وجودش نهفته س، هیچ وقت نمیگفت:

 

برخود خیمه زنیم ، سایبان آرامش ما ، ماییم.

ما وزش صخره ایم ، ما صخرۀ وزنده ایم.

ما شب گامیم، ما گام شبانه ایم.

پروازیم ، و چشم براه پرنده ایم.

تراوش آبیم، و در انتظار سبوییم.

 

ادامه بدم: به نظر من، هر انسانی که بتونه با کارایی که میکنه، اومدن قیامت رو به تاخیر بندازه شایسته ستایشه و حکم منجی رو داره. هر انسانی، با هر اندازه تلاشی که در به تاخیر انداختن اون روز به خرج بده، اولا به خودش دوما به بشریت کمک بزرگی کرده. چه بزرگن انسانهایی که با کارای هرچند به ظاهر کوچک، تاثیرات زیادی روی حکم خدا دارن! اونا به راحتی میتونن در دستورات خدا دخالت داشته باشن و خدا اونارو در تصمیم گیری مشاور قرار بده!!! (غیر از اینه نماز پنج وعده شد فقط و فقط به این خاطر که پیامبر از خدا خواسته بود که سخت نگیره؟!!!)

دوستان خوب من، ما (همگی) دچار افکاری هستیم که اگر هم درست باشن، صرفا نصف واقعیتن! حالا من درست نمیدونم این نصفه افکار که داریم بهمون تزریق شده، یا اینکه اون نصف دیگه ش از ما به سرقت رفته! اما همگی خوب میدونیم و میتونیم مهر تایید بزاریم روی این حرفم که: وقتی میخوایم کاری انجام بدیم، قبلش (از ترس!) خدا رو به یادمون میاریم و میگیم که خدا خیلی "مهربان" و "رئوف" ه و مطمئنا از گناهان ما میگذره! این یک؛ دوم اینکه وقتی در مورد پیامبر دست به قضاوت میزنیم میگیم که "دین جنگ رو برامون آورده بوده"! یعنی در کل ما از خدا (وقتی بهاش میجنگیم!) یک تصویر مهربانانه و با گذشت داریم؛ از یه طرفم وقتی در مورد منتخب و فرستادش قضاوت میکنیم میگیم که چیزی جز "جنگ" و "خونریزی" برای ترویج دین نداشته! و تصویری جز فردی که صورتش رو پوشیده باشه و همیشه شمشیرش از غلاف بیرون باشه نداریم!

و در کل ما "فکر میکنیم" که خدا صرفا "مهربان" هست و پیامبر صرفا "غزوه". میدونین چرا؟ دیلیلش خیلی واضحه! اینکه تن پرور شدیم! اینکه راحت طلبم! اینکه همیشه انتظار این رو داریم که کسی نسبت بهمون "مهربان" باشه و "لطف" داشته باشه در حقمون. اینکه کسی باشه که سر تا پاش فقط یک چیز باشه و اونم "زیبایی"!!! و وقتی هم که در مورد خدا با اون همه صفاتش یا پیامبری با اون همه عظمتش فکر میکنیم کافیه که یک لحظه تصویری ازشون به چشممون بخوره که در ظاهر دلیل بر "خشن بودن" یا "سختگیر بودن" داشته باشه. دیگه با یک قضاوت عجولانه مهر تاییدی کاذب منتهی بر نافرمانی از این دو میزنیم.

هرچند به خاطر تشویش و نگرانی درونیم بابت این حرفا نمیتونم حرفامو تموم کنم، حتی نمیدونم حرفام به کجا رسیدن و شما چی دریافت کردین اما فعلا تا اینجا بمونه تا بعد.

اما یادم نره که بگم این چند روزی که به امتحان ارشد مونده، بیشتر از این نمیتونم به فکرتون باشم فعلا. فقط آخر همین هفته پنجشنبه هجدهم یا جمعه نوزدهم برای آخرین بار میام و وبلاگ رو چک میکنم اگه پیامی داشتین که جواب میدم اگرم مطلبی بود توضیح میدم اما بعدش دیگه تا بعد از امتحان ارشد نمیتونم نت بیام قطعا. اون موقه هم که حدودا میشه سیزدهم چهاردهم بهمن ماه. بدرود تا آخر همین هفته

+ نوشته شده توسط Moxtar در دوشنبه هفدهم دی 1386 و ساعت 17:5 |

 

 

من که خیلی کم پیش میاد فیلم نگاه کنم، دوتا فیلم دیدم قبل نوشتن این متن که یکی از باورهامو یادم آورد. باور که نه. اصلا نمیدونم اون مطلب چی میتونه باشه. اما همونطور که اسم این متن رو گذاشتم "انقباض و انبساط" یه تحول میتونه باشه، یه جور حادثه، بهتر و واضحتر اگه بخوام بگم، همون انقباض و انبساط.

حس میکنم. یه احساسی دارم. حس میکنم که دنیا در حال یه انفجاره. نمیتونم بگم چطور، کی، و حتی یعنی چی. فقط این احساسم بهم میگه که آدما دارن به سمت حادثه و اتفاقی سوق پیدا میکنن که هیچگاه اونو به خودشون ندیدن. میدونین چطور؟ یه مفهومه در اصل. یه معنا یا یه تحول. یه چیزی که گذشته های گذشته همیشه منقبض بوده میخواد منبسط بشه و در همون لحظه یه چیزی هم که از همیشه منبسط بوده منقبض بشه. و جالب اینجاس که مسبب همین کار، اون چیزیه که از قبل منقبض بوده. اینم باید اضافه کنم که این اتفاق بالاخره یه روزی می افتاد! حالا چه زودتر چه دیرتر.

 میدونین خدا چیکار میکنه؟ هیچی! نگاه میکنه که ببینه چطور ما به خودمون میپیچیم!! آخه داریم نافرمانیشو میکنیم. آره!

ما آدما فقط بلدیم به خودمون ظلم کنیم. هر کاری میکنیم غافل از اینکه به حرفا و کارای خدا اونطوری که باید فکر کنیم. تا خدا میخواد یه مفهومی به ما یاد بده، هنوز لب خدا باز نشده ما بهونه میاریم که این یعنی بی عدالتی، این یعنی تبعیض، این یعنی ظلم، این یعنی نابرابری، این یعنی برتری یکی بر دیگری!!! این یعنی ....

نه دل من! اینطوری فکر نکن؛ خدا هیچ گاه از بندۀ خودش خسته نمیشه. اون اگه به حرفشم گوش ندن بازم لطمه ای بهش نمیرسه. این ماییم که ازش طلب داریم و چیزی هست که فقط و فقط و تنها اون میدونه و میتونه بهمون بده.

 ما آدما (به نظرمن) یه نصفمون به دنیا نیومده و ناقصیم همگی. اگه غیر از این بود پس چرا انقدر پریشانیم و انگار چیزی گم کردیم؟! هیچ میدونین اون نصف دیگه مون ازمون چی میخواد؟ چشم انتظاره که وقتی اون دنیا میریم پیشش چی براش ببریم و هدیه کنیم؟ که بگیم من برای تو و اینکه دوباره ببینمت چیا برات سوغات آوردم؟ دل من! تو نمیدونی اما من خوب میدونم چون اگرم به حرفای خدا خوب گوش ندم، حداقل دشمنی ای هم بهاش ندارم. میخوای بگم نصف دیگه مون ازمون چی میخواد ببریم؟ من میگم: تنها خودمون؛ همین! بزرگترین و بهترین و زیباترین و با ارزشترین هدیه براش همین خود ماییم. مگه میشه تو ده ها سال منتظر و چشم انتظار کسی باشی ولی به اینم فکر کنی که چی توی جیبش قایم کرده که برات سوغات آورده باشه؟!!! غیر از اینه که همون وجود طرف برات بهترین هدیه س؟

اما دل من! انقدر عجله داری که پیداش کنی و ببینیش، غافل از اینکه با همین عجله کردنت خودتو گم میکنی!

 

چی؟ گم نشدی؟ خودتو گم نکردی؟! اگه راست میگی به من بگو ببینم از کدوم طرفی باید بری که بهش برسی؟ ها؟!   دیدی؟ جوابی نداری ؟! خوشحالم از اینکه به دامت انداختم. پس حالا تو به من گوش کن: منم راهشو بلد نیستم!!! ولی حداقل از تو جلوترم چون میدونم کی راهشو بلده که راهنماییمون کنه. فقط یه شرط داره؛ اینکه من مطمئن بشم که داری به حرفم گوش میدی وگرنه توی این راه بهات همراه نمیشم و تنهات میزارم و خودم تنها میرم حالا جا موندیم دیگه برام مهم نیس چون خودت خواستی. ولی دل من! من اگه تو نیای تنهام و "میترسم".

فقط اینم بگم که تا اون انقباض و انبساط کامل نشدن و به نهایتشون نرسیدن باید بجنبیم وگرنه خیلی دیر میشه! تصمیمتو زود بگیر و بیا که "با هم" بریم نه هر کسی تنهایی برای خودش! بازم میگم؛ تو اگه نیای من "میترسم".

 

همین

 

 

+ نوشته شده توسط Moxtar در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 و ساعت 23:7 |